نفحات نفت آخرین نوشته رضا امیرخانی
نفحات نفت، جستاری در فرهنگ و مدیریت نفتی، آخرین نوشته رضا امیرخانی است که در نمایشگاه کتاب سال 89 عرضه شد. از آدرسهایی که در مقدمه کتاب آمده است به نظر می رسد مطالب این کتاب چندان از تاریخ چاپش فاصله ندارد که یادی می کند از شبی در سال 88 و ماهی گیری که معمولاً در شبهای عید در شمال صورت می گیرد. با این حال به نظر می رسد سانسورچی عزیز به این کتاب هم دستی کشیده است. یک دلیل برای آن، اختلاف عنوان روی جلد کتاب و داخل آن است که در داخل آمده: جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی. اگرچه در پشت کتاب، احتمالاً برای توضیح این تناقض، آمده است: نفت همان دولت است و دولت همان نفت

امیرخانی را با کتابهای داستانی اش می شناسیم؛ من او، ناصر ارمنی، ارمیا، ازبه و این اواخر بیوتن. اما او مقالات بلند هم می نویسد. یا حداقل یکبار نوشته است. نشت نشا کتابی بود درباره تولید علم بومی و مساله فرار مغزها که البته با این مفاهیم فرار و مغز کلاً مخالف است این آقا رضای امیرخانی. این کتاب هم ورسیون صفر آن کتاب است. یعنی ریشه یابی این مساله که چرا علم بومی نداریم. چرا سوال بومی نداریم و چرا نشت نشا. یک جوری آدم را یاد تریلر های هالیوودی می اندازد که بعد از اینکه دنباله یک و دو سه یک فیلم را می سازند، تازه یادشان می افتد که ای بابا داستان را باید از اول تعریف کنیم. نه، از قبل از اول داستان. امیرخانی نیز در این کتاب اعتراف می کند که به خاطر اشاره هایی که دانشجویان در جلسات نقد نشت نشا داشته اند، بر آن شده تا جلد صفر آن را نیز بنویسد و از دلایل آن بگوید و از علت العلل آن یعنی نفحات نفت.
با توجه به مواضع آشکار امیرخانی در دفاع از حکومت و نظام در کتابهای قبلی اش، به نظر می رسد، این بار سعی دارد تا مرز بندی ظریفی بین دفاع از نظام و حکومت با دفاع از دولت ایجاد کند و در این راه برای جلوگیری از مصداقی شدن بحث، سعی کرده تا ناکارآمدی های دولتی را به مفهوم سیستماتیک آن و با ریشه های آن در فرهنگ نفتی مورد نقد قرار دهد. البته گاهی هم اشاره نسبتاً مستقیمی به دولت فعلی دارد؛ آنجا که می نویسد: عده ای منتقد عدالت خواه و مهروز... و یا جایی که قرار دادن انرژی اتمی را به عنوان افق ملت ایران مورد نقد قرار می دهد.

مقدمه را که می خوانی از همان اول با رسم الخط ویژه امیرخانی آشناتر می شوی؛ ضمایر مفعولی جدا و کلماتی که عمداً جدا نویسی شده اند راه کاری که برای کلمه سازی و غنا بخشیدن به زبان فارسی برگزیده است و ای کاش که کمی هم به کمتر استفاده کردن از عبارات عربی همت می کرد تا برای درک کتابش، محتاج معجم اللغت العربيه نشویم.
ادامه که می دهی، درمی یابی که مخاطب این کتاب همان طیف پشت دیوار بازار کار مانده، جوان دوازده تا پنجاه ساله بیکاری است که هنوز وارد بازار کار نشده است و در می یابی که رضای امیرخانی شخصاً خود را از دایره دیوان سالاران نفتی بیرون می داند و لااقل خود به آنچه می گوید التزامی عملی دارد.
نام درآمد را معمولا در شروع موسیقی اصیل ایرانی شنیده ایم. قطعه ای بدون ریتم و به حالت آواز که معمولاً با ساز تنها اجرا شده و شما را برای شنیدن آواز آماده میکند. البته آوازخوان را نیز برای شروع آوازش و تنظیم نت آغازین و فرود کمک میکند. این درآمد نفحات نفت را نیز از همین جنس می توان دانست. با خواندن مثالی از ایران خودرو و پژو فرانسه در این قسمت هم خواننده می فهمد که قرار است چه کتابی را بخواند و هم نویسنده می فهمد که دارد چه کتابی می نویسد! چه خوب بود، به همین معنی، نام مقدمه را هم پیش درآمد می گذاشت.
قانان. یادم هست یک روز سر کلاس درس انشاء رضا جامعی، یکی از همدوره ای ها، برای تمسخر موضوع انشاء، مطلبی نوشت بی سرو ته. آنجا بود که معلم درس، مساله را اشتباه فهمید و بحثی راه انداخت به این مضمون که انشاء یعنی خلق و خلاقیت و الخ. بماند که ما چقدر آنجا خندیدیم و گذشت اما این رضای امیرخانی واقعاً انشاء نویس خوبی است و به قول عادل ردوسی پور چه می کنه این خلاقیت!
قانان ترکیب عجیبی است که از قانون بر نانش تاکید دارد. یعنی قانونی که برای نان بعضی ها نوشته می شود و نه برای تسهیل امور. مثال زیبای چمن داشکده شریف هم آنقدر خوب از کار درآمده که برای من دانشگاه تهرانیِ شریف نرفته هم قابل لمس بود.
اینجاست که تاکید امیرخانی بر تکرار عینی یک پاراگراف در ابتدا و انتهای فصل معنی پیدا می کند که: این جا وحی الاهی را غیر ثابت میدانیم و قانون بشری را ثابت و .... (راستی رضا جان نکند این هم از آن اشتباهات صفحه بندی ناشی از قطع و تعدیل مطالب باشد؟ها؟!)
بی کار آفرین نام فصل بعدی است. فصلی که اشاره دارد به بلایی که قانان و نفت و مدیر دولتی بر سر کارآفرین ایرانی نازل نموده است. دراین فصل امیرخانی ضمن اشاره به مواردی ناب از این اتفاقات و کمی هم سعی دارد خودش را در این زمینه با تجربه نشان دهد. تحقیقات و ارتباطاتش با آدمهای خاص، و سفرش به ینگه دنیا. این خود نمایی تلویحی، که گاهی چندان تلویحی هم به نظر نمی رسد، یک کمی تو ذوق می زند. همین مساله در قسمت بعدی یعنی منطق آزاد نیز به چشم می خورد. اما با این حال برخی از تحلیل هایش واقعاً ناب است. به عنوان مثال اینکه چرا بازار مسکن در ایران همواره جذاب بوده و چرا اکنون به این وضعیت دچار شده است از آن تحلیل هایی است که لااقل از این زوایه کمتر به آن نگاه شده است.
منطق آزاد هم خلاقیتی است برای تمسخر مدیریت دولتی مناطق آزاد. در این فصل مثال زیبایی از دوبی و نحوه به ثروت رسیدنش در مقایسه با مناطق آزاد داخل کشور ارایه شده است که خواندش خالی از لطف نیست. خصوصاً تمثیل زیبایش در مورد اسپرسو و نسکافه!
تحلیل مدیریت فرهنگی نفتی را نیز در بخش بعدی می یابید. داستان مسئول پسند، کنایه از محصولاتی فرهنگی است که بنا به حسب وظیفه ی خرج پولهای نفتی و به هدف ارضای حس مسئولیت مدیر نفتی ساخته می شوند و در نتیجه هیچ مخاطبی نیز ندارند. امیرخانی در این فصل تا حدی مواضع خود را به عنوان یک نویسنده مستقل غیر نفتی و لاجرم مردمی مشخص می کند: یعنی نویسنده مردمی چون نفتی نیست و وابسته گی ندارد به دست گاه نفتی فرهنگ، ضد دولت و آرام آرام ضد انقلاب و ضد نظام و ضد ولایت فقیه و ضد دین و ضد ... معرفی خواهد شد.
بحث شیرین فوتبال نیز در این مقاله بلند جای خاصی دارد. کدام استقلال، کدام پیروزی، نام فصلی است که امیرخانی به دنبال اثرات مدییت نفتی بر ورزش کشور، خصوصاً فوتبال است. در این جا نیز آدرس هایی می دهد که تاحدی مشخص است منظورش کیست. در پایان نیز استعاره خوبی دارد از مچ اندازون معاون وقت تربیت بدنی در دربی بزرگ تهران با خودش!
در فصل صنعت دولتی شدن نفت، امیر خانی خود را تلویحاً از طرفداران آدام اسمیت و دست نامرئی اقتصاد بر می شمرد و از بیماری هلندی و صندوق ذخیره (و نه سرمایه گذاری) ارزی می گوید. در این فصل مانند فصول پیش امیرخانی بیان می کند که مخالف دخالت دولت در عرصه اقتصاد است. آنهم دخالت از نوع نفتی و مدعی است که مسئول نفتی به صرف این که خود را مواجب بگیر از ملت نمی داند، خود را مستخدم آنان نیز نمی شمارد.
حزب در پیت، فصلی است که در آن امیرخانی شیرجه ای ناگهانی می زند در استخر آب سرد سیاست. او از آنجایی که به درستی نخبگان سیاسی این مملکت را پایین تر از دیگر نخبگان جامعه و حتی پایین تر از دیگر افراد جامعه می داند و آنان را به رانندگانی بی تجربه و بی مبالات تشبیه می کند، به خود حق می دهد تا شفاف درباره سیاست نیز سخن بگوید. البته همانند همه اعضای این جامعه سیاست زده.
امیر خانی با مقایسه ایران، امریکا و لبنان به این مفهوم می پردازد که این نظام دیوان سالاری نفتی، حتی اجازه تحزب نمایشی را هم نمی دهد چه رسد به تحزب واقعی. چون آنچه در این میان مهم است نحوه وصل شدن به شیر نفت و میزان دریافتی از آن است.
در فصل بعد ریاست نفتی زیر تیغ نقد است. اشاره هوشمندانه امیرخانی به بحث خلاقیت و ایجاد مدیران خلاق در جنگ با عراق و نفتی شدن همین مدیران در درون سیستم، در ادامه به این بحث می رسد که هر کس دیگری هم وارد این سیستم شود مجبور است که تبدیل به یک مدیر سه لتی فشل شود.
در بخش بعدی، نامه ای از امیرخانی را به دوستانش در ایران می خوانیم که از امریکا نوشته است. متن نامه به گونه ای است که حس می کنی یکسره مدح نامه ای است بر نظام کاپیتالیستی غرب. اما نویسنده در انتها این ذهنیت مخاطب را اصلاح کرده و با مدل سازی تطابقی اقتصاد امریکا و ایران، علاوه بر تایید ضمنی نظام اقتصادی امریکا، مشخص می کند که نظام فکری انسانها در دو سوی جهان چندان تفاوتی با هم ندارد و این اختلاف محیط های عملیاتی است که سبب بروز تفاوت در رفتار یک ایرانی با یک امریکایی در برابر پدیده های اقتصادی می شود.
شاید بهترین جمله فصل جمهوری اسلامی پاکستان همین طنز ظریف باشد که : خدایا انقلاب را از شر مسئول سه لتی انقلاب حفظ کن!

در بخش بعدی نویسنده حس خواننده را در طرفداری جانبدارانه از غرب درک کرده و برای اصلاح این طرز فکر، مدل پیشنهادی اش را برای اقتصاد اسلامی ارایه می دهد. همان راه حل اصلی زمین چمن دانشگاه شریف:
اقتصاد اسلامی محصول کار مسلمانان، زیر نگاه تیزبین منتقد و محقق مسلمان است.
دو فصل افق و توسعه چینی، هندی و ... در این باب نگاشته شده اند که سیاستهای کلی حاکم را به چالش بکشند. در فصل افق، ایجاد تمدن اسلامی را به عنوان افق مطلوب جامعه ترسیم کرده و تفاوت بین افق و شیوه زندگی را شرح می دهد و در فصل بعد نیز الگو سازی های نا متناسب را برای ایرانیزه کردن تفکرات غربی و شرقی زیر سوال می برد تا جایی که می گوید: بساط عقل را تعطیل می کنیم تا از فکر بومی آلمانی استفاده کنیم. خیال می کنیم فکر آلمانی را هم می شود مثل بنز آلمانی سوار شد و حال ش را برد!
زمین مشبک در ادامه نگاهی است که امیرخانی به آینده جهان دارد و هشداری است که به نتایج انقلاب اطلاعات و مفاهیم عملی و قابل لمس آن می دهد.
فصل پایانی نیز به ظاهر قصد دارد تا عذر تقصیر از دامن مدیر سه لتی بشوید، اما در پایان دولت را به مرد خانواده ای تشبیه می کند که طلای همسرش را برای خرج نان فرزندانش به حراج گذارده و امید را تنها در تلاشهای آینده ساز فرزندان این مادر، یعنی جوانان ایران عزیز می بیند.
در یک جمع بندی می توان گفت نگاه انتقادی امیرخانی به عنوان آسیب شناسی مساله بسیار دیع و ژرف بوده است. با این حال راه حل های ارایه شده در این مقاله بلند، برای برون رفت از این وضعیت به نسبت خام و ابتدایی می آیند. شاید بتوان گفت که راه حلی هم در واقع ارایه نشده است جز باز گذاردن دست مردم برای ورود به گود اقتصاد.
خواندن این مقاله بلند و صحبت برادرانه را به همه دوستان توصیه می نمایم.
در همین رابطه:
در این وبلاگ صحبت از اندیشه های نو است همین!