مدتی است که این کتاب را خوانده ام. شاید همانروزهایی که کتاب درآمد. این روزها می خواستم قیدارش را شروع کنم اما انگار دین ای نانگاشته بر ذمه ام بود که مطلبی درباره کتاب قبلی اش بنویسم.

پیش تر ها، شاید، بیش از بیست صفحه درباره اش نوشتم. درباره مقدمه طولانی فصل اولش اینکه می توان در بلند ترین مقام کشور به کوچکترین جزئیات پرداخت، به حکومت منهای دولت، به فرار یا سفر به افغانستان، به شجریان و علی پروین، به وضعیت آن روزهای رضا،که همه می خواستند موضع بگیرد و او از چشم فرهنگ نگاه می کرد که اجل بود به سیاست!

درباره علی جی و همسر همراهش و دربه دری در غربت قریب! درباره نثری که آرام آرام به دری تبدیل می شد و به واژگانی که آرام آرام وام می گرفت. درباره یکسانی زبان و یکرنگی تبار. بازاری که می تواند برای هر نویسنده فارسی زبانی جذاب باشد. یک بازار خارجی ولو در همسایگی!

نوشتم درباره بلاکشی هندوکش و به مهربانی مردمش و نامردی طالب اش!

و بعد همه را پاک کردم. گویی این کتاب چیزی بود برای پر کردن یک خلاء که از سال ۸۸ شروع می شد. خلایی که در آن همه چیز مبهم بود و مبهم هست و مبهم خواهد ماند.

و همین را نوشتم که مدیون نباشم و شروع می کنم قیدارش را به زودی.